روزها و سوزها
در حال هوای خودم می نویسم ... و اما دوستانی که لطف دارند مطالب من رو در وبلاگ یا سایت یا ...متعلق به خودشون می گذارند لطفا به من هم اطلاع بدهند یا رسم ذکر کردن منبع رو از یاد نبرند ....ممنونم
ازاداره خارج شدم . احساس کردم باید کمی قدم بزنم ... نمی دانستم باید چه کار کنم ؟وقتی یک طرفت دیوار باشد و میله های بیمارستان و طرف دیگرت بوته های سبز بلند که راه فراری هم نباشد! چاره ای نبود ! فرصتش را هم نداشتم ! رسید به من و با همه ی توانش دستش را با ضرب به طرف گوش من پایین آورد ...فقط یک عکس العمل سریع می توانست نجاتم دهد ! و آن هم این بود که به سرعت جا خالی دادم ! تا کمر خمر شدم و دستش از بالای سرم عبور کرد !از کنارم به همان سرعت نور دور شد در حالی که به خاطر ناکام شدنش در امر تو گوشی زدن عصبانی بود ! ظاهرش مشخص بود که طبیعی نبود ! چهره و حرکات و حرف زدنش هم ! شاید دیوانه بود شاید هم نبود ...به خیر گذشت ...اما آیا همیشه به خیر می گذرد ؟ چه کسانی مسوول این مزاحمت های خیابانی هستند ؟ من نه پوشش عجیبی داشتم نه رفتار زننده ای و نه کاری به کسی . اصلا از خیر همه ی آرزوهای دور از دست به جرم "زن بودن" گذشتیم ! اصلا نخواستم که نیمه شب اگر باران گرفت و بی خوابی به سرم زد بتوانم قدم بزنم . اصلا نخواستم که دوچرخه ام را بردارم و تا طرقبه دوچرخه سواری کنم . پی نوشت 1: راستی اگر دیوانه من رو هم کشته بود به لحاظ حقوقی هم کاری نمی شد کرد ! دیوانه بوده دیگه ! پی نوشت 2 : یادم نرفته ! قرار بود براتون از تولستوی بنویسم .دیدم این سوژه حیف که ازش رد بشم .سر قولم هستم ! پی نوشت 3 : همه ی کتاب های حسین پناهی رو خریدم .قبلا فقط "دو مرغابی در مه " رو داشتم که هیوای عزیز هدیه داده بود !حتما از شعرهای پناهی هم برایتان خواهم گذاشت . قول داده بودم گزیده ای از کتاب نونِ نوشتن از استاد محمود دولت آبادی را برایتان بگذارم تقدیم به شما: * ساعت 4 بعد از نیمه شب است . * این که من فقیر بوده یا نبوده ام ، این که رنج بسیار کشیده یا نکشیده ام ،این که شوخ چشمی هایی داشته یا نداشته ام به پشیزی نمی ارزد مگر آن که توانسته باشم یا بتوانم به مدد و بهره گیری درست آن، ادبیات ناب اجتماعی بیافرینم . * اندیشیدن را جدی بگیریم .اندیشیدن .آن چه ما کم داریم ،مردان و زنانی است که اندیشیدن را جدی گرفته باشند .اندشیدین باید به مثابه ی یک کار مهم تلقی بشود .اندیشه ورزیدن. بند زبان را ببندیم و بال اندیشه را بگشاییم.نویسنده نباید _فقط_ در بند گفتن باشد .برای گفتن همیشه وقت هست ،اما برای اندیشیدن ممکن است دیر بشود .چرا یک نویسنده نباید مغز خود را برای اندیشیدن و برای تخیل تربیت کند ؟ پی نوشت ١: « آنچه در این گاهی نوشتن ها آمده است دولت آبادی 15 مهرماه 1388» پی نوشت 2 :استاد محمود دولت آبادی را دوست دارم .نویسنده ای را در ذهنم تداعی می کرد اما هر چه با خودم کلنجار می رفتم نمی فهمیدم چه کسی را برایم یادآوری می کند .در ابتدای کتاب نونِ نوشتن جمله ای را خواندم که پاسخم را داد :«به نظر اشتفان وایدنر منتقد ادبی نویه تسوریشر تسایتونگ : محمود دولت آبادی نویسنده ای بزرگ همچون تولستوی و بالزاک است .» تولستوی ...نویسنده ای که عاشق شخصیتش هستم ! شاید پست بعدی از تولستوی بنویسم . دقیقه های صبوری بغض های نا تمام و این پنجره های میله دار بی پرنده ... دلم گرفته ! سرم را روی شانه های کاغذ می گذارم و در آغوش بی وزن واژه ها یک دل سیر ترانه می گریم ... دیگر سراغ من نیا ... زندانی تو بی شکنجه نمی ماند ! نا مهربان ! این میله ها هرچه که باشند چشمی ندارند تا زهر تنفرشان جرعه جرعه در جانم بریزد و پاره های دلم را خون بگریم ... این میله ها هر چه که باشند دستی ندارند که از آستینشان خنجری پنهان نصیبم شود ! این میله ها هر چه که باشند زبانی ندارند که از نیش زخم هایشان بر خود بپیچم ... دیگر سراغ من نیا ... بی شکنجه نمی مانم ! نا مهربان ! خاطرات تو می ماند ... و آتش این اشک ها تا به ابد روزهای مرا می سوزاند ... 8/2/89
* پی نوشت 1 :این روزها در حال مطالعه ی کتاب " نونِ نوشتن " محمود دولت آبادی هستم .یکی از بهترین کتاب هایی که تا به حال خوندم .اگر علاقمند باشید گزیده ای از این کتاب را در پست های بعدی برایتان بگذارم . *پی نوشت ٢ : و اینکه این روزها دلم گرفته ...باقی آرزوی سلامتی و شادی برای شما . نه باران می بارد نه کسی پشت پنجره صدایم میزند و نه خواندن درویشی بیقرارم می کند ... قدم زنان به خانه باز می گردم و مثل یک پیرمرد خسته و فرتوت که کلاه و عصای خودش را به کناری بگذارد کیف و کتاب هایم را روی میز می گذارم .نمی شود گرسنه ماند..._ گرسنگی نیازی که قرن ها آدمیان را به کار و تلاش و زندگی واداشته ..._ ناهار را می خورم و طبق معمول با کتابی روی تختم می نشینم ...تا خستگی و نیاز به خواب ...اسیرم کند و ساعتی میان رویاهای پوچ و توهم های زودگذر غرق شوم ... گاهی میان این خواب های آشفته ایده ای برای نوشتن ،حرفی برای گفتن و سوالی جدید در ذهنم متولد می شود ...یک سوال روی همه ی سوال های دیگری که در هیچ کتابی هنوز پاسخشان را نیافته ام ! چه کسی قرار است که پاسخ این همه سوال را بدهد ؟! خدای فلسفه؟ خدای علم؟ خدای هنر ؟...ناجی این ذهن پریشان کجاست ؟! با یک لیوان چای داغ ...سراغ غزلی می روم که دلتنگی ام را دوچندان کند ...باز هم درست مثل پیرمردی که بر خاطرات روزهای از کف داده اش اشکی بریزد و خطی بنویسد ... پشت پنجره می روم ...نه ! باز هم خبری از باران نیست ...تصویر چشم هایی خسته را می بینم که مثل سو سوی ضعیف ستاره ای دور دست ...میان خستگی و تنهایی اش دارد جان می دهد ! رهگذری رد می شود ...به وسوسه ی چشمی می ایستد ..._ بگذر... چرا دیگر بوی اقاقی هم زنده ام نمی کند ؟! بهتر است پنجره را هم به چشم های منتظر بسپارم...شاید تماشای دیوارها برای حال وهوای این روزها ی من بهتر است ...فاصله های سرد و سنگین ...و صداهای مبهمی که پس آن نشانی از زندگی و زنده بودن را به من یاد آور شود ...همین برای این روزهای من کافی است ...روزگار سال خوردگی هم عالمی دارد ... آیینه را بر میدارم ...تصویر دختری جوان با چشم و ابرویی سیاه و گیسوانی پریشان ...چرا آیینه دارد فریبم می دهد ؟ من پیر و خسته و فرتوتم ! هیچ کس حال مرا نمی داند ...من خودم را کجا می توانم یک دل سیر تماشا کنم ؟ چه کسی ...چه دلی ...چه چشمی ...من را به من نشان خواهد داد ؟
آری اگر در باز بود و باز پرنده پس در پرنده است و همچنین اگر در بسته بود و بسته پرنده پس باز در پرنده است اما دری که باز نباشد دیگر نه در ،که دیوار ... اما پرنده بسته اگر باشد دیگر پرنده نیست ، که مردار ... قیصر امین پور
معمولا قدم زدن را دوست دارم .فکر کردن و قدم زدن ... باران هم که ببارد معرکه می شود اما آن روز باران نمی بارید .قدم زدن من هم از حال و هوای خوشم نبود ...گاهی قدم می زنم تا سبک شوم از چیزهایی که ناراحتم می کند…خسته یتان نکنم ...میان افکار در هم و برهم ، گیج و کلافه و خسته بودم .بر خلاف سمتی از خیابان که مغازه ها و ویترین هاست ...سمتی را انتخاب کردم که دیوار باشد و درخت و تنهایی و خودم ! چشم هایم را از قدم هایم برداشتم تا به رو به رو نگاهی بیندازم ...یکباره دیدم پسری با سرعت نور به سمتم می دود و دستش را با ارتفاعی که به گمانم از آن بیشتر دیگر نمی توانست ،بلند کرده بود .مثل کسی که تا آخرین توانش بخواهد بزند توی گوش کسی یا به طرفش چیزی را پرتاب کند ...
اصلا نخواستم بشود یک دل سیر توی پارک بشینم و برای یک بار هم که شده کسی خلوتم را به هم نزند .اصلا نخواستم به حقوق برابر با مردها برسم ! اصلا کاری ندارم به زنهایی که هر روز از شوهرشان کتک نمی خورند و حقوقشان ضایع می شود و چشم های کبودشان خواب هر شب من را گرفته است یا دخترانی که به آن ها فراری می گویند و از خواندن و دیدن احوالشان وحشت زده می شوم !دختر را چه به کت و شلوار پوشیدن و مو افشاندن و به خود رسیدن ؟!! چه به حق اشتغال و حق مسکن و حضانت بچه ؟!! دختر را چه به حرف زدن در جمع مردان و اظهار نظر کردن ؟ آزاد بودن که حرفش را هم نباید زد ! فمینیست و این اداها ؟! سوسول بازی و غرب زدگی هم حدی دارد !!از خیر همه ی این ها گذشتیم ...اگر می شود کاری بکنید در مسیر رسیدن به منزل ! کسی مزاحممان نشود ! چه دیوانه باشد و چه عاقل !همیشه می گویند حجاب مصونیت است اما به نظر من که باید شوهر یا برادری از نوع آرنولد یا مردی که دست بزن داشته باشد نماد مصونیت ما باشد !!!
آخرین قسمت جلد پنجم کلیدر را نوشته ام و از این بابت احساس زندگی می کنم (البته دست نویس اول ).اما همین خودش خیلی از نظر روند کار برایم مهم است .در واقع یک سنگ بزرگ دیگر را از سر راهم برداشته ام .فقط اگر کسی (نویسنده ای ) خودش دست به کار نوشتن یک داستان طولانی و بزرگ باشد می تواند به روشنی حس کند که پایان رساندن یک مرحله ی دیگر از کار چه موفقیت بزرگی به شمار می رود .چون آدم احساس می کند به پایان وظیفه ی مهمی که بر عهده گرفته بوده است دارد نزدیک می شود و امیدوار می شود که باقیمانده ی راه را نیز بتواند طی کند .به پایان رساندن کلیدر ، آن طور که مطلوب و مورد پسند خودم باشد برای من یک آرزوی مهم است .چون اطمینان دارم که رمان کلیدر یک یادگاری برای مردم آینده ی ما خواهد بود که در عین حال من هم دِینم را به مردمی که در میانشان پرورش یافته م _ با این کار _تا حدی ادا کرده ام .هیچ چیز برای یک انسان مطلوب تر از این نیست که در سرانجام احساس کند که دِین خود را ادا کرده است .آرزو می کنم به ادای این دِین بزرگ .
در برخوردهایی که بین بیشتر علاقه مندان به ادبیات با من پیش می آید،می بینم که نسبت به گذشته ی من کنجکاوی نشان می دهند و اگر روشان بشود می پرسند :«آقای دولت آبادی یک کمی از خودتان ،از گذشته ی خودتان تعریف کنید ! به این دوستان با صراحت باید بگویم :
در مسیر مدتی پانزده – شانزده ساله نوشته شده و هیچ کوششی به جهت تغییر یا تحریف آن چه اندیشیده و نوشته ام انجام نگرفته .خواسته ام هر آنچه در هر هنگام یادداشت کرده ام بیاید ،از آن که خود بدانم در چه گاه چه می اندیشیده ام و شما نیز اگر خواستید بدانید !

این چشم ها خیال ندارد کسی را عاشق یا به هوای گل سرخی سرگردان کند ! این چشم ها خود شکار ی زخم خورده و خسته است ...پای این پنجره نه کسی برایت دست تکان می دهد نه قاصدکی می فرستد و نه گیسو افشان می کند .
| Design By : Night Melody |
